تبليغاتX
دل واشكي

دل واشكي

من آنم که با تو مقبولم و بی تو مهجور

بازم سلام

ســــــــــــلام....

ببخشید با تاخیر دو ماهه اومدم .

دو تا علت داشت:

اولی : خواستم وبلاگمو تغییر بدم که خودم رفتم برای تغییرات !!!

راستش چشم هامو عمل کردم و نمی تونستم تا یک ماه پای  کامپیوتر و کتاب برم ....حالا دیگه عینک 

نمی زنم.

دومی:خب چشم هام خوب شده بود ولی نمی دونستم چطوری برگردم  مخصوصا که گفته بودم با تغییرات بر میگردم  میترسیدم چیز خوبی نشه ولی بلاخره چند روز پیش همسر عزیزم بهم تلنگری  زد و با حرف هاش  ما رو مشتاق به شروع دوباره کرد .(خیلی ممنونم  جناب همسر )

خـــــــــلا صه که من دوباره برگشتم.....

بخش های وبلاگم سه تا شده:

1-دل واژه ها

2- دل واشکی ها

3-دل واپسی ها

امیدوارم بازم با نظراتون بهم کمک کنید.(:

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391 ساعت 23:26 توسط شکران | 


سپاس

سپاس

 به خاطر باران عشقت .

فقط ،

 مواظب باش غرق نشوم.

من آمدم؛

خوش آمدم؟

امتحانات تمام شد .خدارو شکر خوب بود.

این مدت امتحانات خدایییش خیلی استرس داشتم ولی خب ....

تو این مدت دلم برای نوشتن ، وبلاگم و وبلاگ همه تون تنگ شده بود.

راستش با یک کوچولو تغییر برگشتم که انشا الله خوب بشه.

سلام.....

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 ساعت 21:40 توسط شکران | 


خسته ام

چشمانم ضعیف شده

نه جاده ام را می بینم و نه خود را 

خسته شده ام

از درد

و از ترس

هرچه ، پیچ شعله اش را کم تر می کنم

بیش تر ،از درد ترس به خود می پیچم

خسته ام 

از درد  

و از ترس!


دوستان  عزیز، تا چند هفته ای نیستم .(التماس دعا)

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390 ساعت 21:30 توسط شکران | 


من کجا و تو کجا؟

جرعه جرعه نوشیدم ، شکوه و عظمتت را 

و لب که به سخن گشودم

نسیم تو مرا معشوق دیگران ساخت

من کجا و تو کجا!    

   دستان من خالی است...



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ساعت 11:57 توسط شکران | 


هرکس که باتو بوده اگر با تو هست ماند
دنیا تورا نداشت که اینگونه پست ماند 
چون روز روشن است که پیروز جنگ کیست 
بر قلب دشمنان تو داغ شکست ماند
 در زیر رقص تیغ تو دراوج کار زار
هرکس که ایستاد،نه،هرکس نشست ماند
سر رابه صخره ها زده هرروز علقمه
یک عمردر هوای تو اینگونه مست ماند
حق می دهم به آب اگر جزر و مد کند
بعداز تو کم کسی ست که یکتا پرست ماند
هرآدمی زرفتن خود ردّ پا گذاشت 
اما چرا ز رفتن تو ردّ دست ماند؟ 

مهدی رحیمی






+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390 ساعت 19:40 توسط شکران


باران

نرانه ات را می شنوم  ،          چه دلنشین صدایی!

در زیر سرمای سختت، فقط گرمایت را حس میکنم .

تو فقط برای من باریدی !

قطره قطره هایت تنهایند ،

 با آنکه هر لحظه بیشتر می شوند  اما مثل من تنهایند.

تو برای من آمدی 

و من ....

  

           


+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ساعت 10:40 توسط شکران | 


روز عيد غديرخم از شريف ترين اعياد امت من است. 

                   پيامبر اکرم(ص) 

دستي به هوا رفت و دو پيمانه به هم خورد 

در لحظه «مي» نظم دو تا شانه به هم خورد 

                             دستور رسيد از ته مجلس به تسلسل 
                             پيمانه «مي» تا سر ميخانه به هم خورد 

دستي به هوا رفت و به تاييد همان دست 
دست همه قوم صميمانه به هم خورد 

«لبيك علي »قطره باران به زمين ريخت 
«لبيك علي» نور و تن دانه به هم خورد 

                         يك روز گذشت و شب مستي به سر آمد 
                          يعني سر سنگ و سر ديوانه به هم خورد 

پس باده پريد از سر مستان و پس از آن 
بادي نوزيد و در يك خانه به هم خورد

(مهدي رحيمي )

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ساعت 19:43 توسط شکران